ليله الرغائب شب آرزو هاســــــــــــــــــــــت
چشــــــــــــــــــــــــــماتو ببند و آروم بگو
خدايـــا
من عاشــــــــــــــــــــــــــــــق توام
و به تو نيــــــــــــــــــــــــــــــاز دارم
به قلب من بيـــــــــــــا.......
متنفر نباش ،
عصباني نشو ،
هميشه لبخند بزن،
ساده زندگي كن،
يه دوست خوب داشته باش...................
هميشه براي كسي بخند
كه مي دوني بخاطر تو شاد مي شه
واسه كسي گريه كن
كه مي دوني وقتي غصه داري و اشك مي ريزي برات اشك ميريزه
براي كسي غمگين باش
كه در غمت شريكه
عاشق كسي باش
كه "دوستت داشته باشه".
زندگي به مي شود
گر به اين خشكيده دلها و گرفته قلب ها
رودبار مهر ومعنا را كه كوه محبت ها روان است
نثار آن دل خشكيده و غم هاي ايام جواني ها بسازيم
و آن را مملوء از عشق و وفا و مهر گرماي محبت ها كنيم
دكتر ادوارد مي گويد پس از اينكه آخرين بيمار را تا در خروجي بدرقه كرده و در را به رويش بستم به ساعت نگاه كردم و ديدم كه ساعت پنج دقيقه به 9 شب را نشان مي دهد من مي بايست ساعت 9 با خانم براي شب نشيني به خانه يكي از دوستان مي رفتيم.من مي خواستم به وسياه ي تلفن خانمم را آگاه كنم كه تا رسيدن من به منزل آماده باشد.پيش از آنكه يه سوي جايگاه تلفن بروم در اطاق باز شد و زني زيبا را در برابر خود ديدم.
به او گفتم:معلوم مي شود خانم از بيماري رنج مي برند و احتياج مبرم به پزشك دارند.آزن پاسخ داد :آقاي دكتر در اتق شماره ي 13 مهمانخانه ي ساوا كه در انتهاي خيابان مطب شما قرار داردبيماري به وجود شما بسيار محتاج است. البته وسايل تزريق به خصوص آمپولهاي قلب اگر داريد همراه برداريدمن براي تهيه ي داروي مخصوص او مي روم.
و زن باعجلي از اطاق بيرون رفت.به طوري كه او گفت:مهمانخانه در انتهاي همين خيابان است اگر منتظر تاكسي مي شدم شايد دير مي شد به همين سبب مختصر وسايلي برداشتم و به سرعت به سوي آن مهمانخانه رفتم.از دفتر مهمانخانه سوال كردم آيا در اتاق 13 بيماري وجود دارد؟دفتر دار با تعجب پاسخ داد:دو روز است كه جواني در اين اتاق سكونت دارد اما نمي دانم بيمار است يا نه.گفتم خانم اين جوان چند دقيقه قبل به مطب من آمده و از من خواست تا از او عيادت كنم.دفتردار با حيرت گفت:اقاي دكتر تصور مي كنم اشتباه كرده باشيدزيرا اين جوان تنها است و ما كسي را همراه او نديده ايمبه فكر اينكه شايد او اشتباه مي كند به سرعت بخود را به طبقه ي چهارم اتاق 13 رساندماتفاقا همان موقع كسي كه در اتاق مجاور او بود ار اتاقش بيرون آمد براي اينكه مبادا زني مرا مورد سخره گرفته باشد از او پرسيدم آيا در اتاق مجاور شما بيماري وجود دارد.جواب داد :من همين الان در اتاق هانري بودم هيچگونه ناراحتي نداشت و شايد اكنون نيز خواب باشد زيرا او به خواب علاقه زيادي دارد.ديگر جرات نكردم از او بپر سم آيا هانري زني زيبا هم دارد چه مطمئن بودم مثل آن دفتر دار خواهد گفت كه هانري تنها است و زني همراه او نيست.سرافكنده وكمي عصباني مراجعت كردم.هنوز پا به خيابان نگذاشته بودم كه آن زن را دوباره ديدم.گفت:آقاي دكتر از اينكه قبول زحمت كرديد بي اندازه متشكرم.مثل اينكه از مهمانخانه مراجعت مي كنيد.باديدن لحن جدي آن زن تصور كردم كه شايد اتاق را اشتباهي رفته ام لذا گفتم:خواهش مي كنم مرا راهنمايي بفرماييد.با آن زن به طبقه ي چهارم آمدم.او سراسيمه به سمت اتاق شماره ي 13 رفت . در را گشود.
من شتابان وارد اتاق شده مشاهده كردم جواني زيبا به طرزي غير عادي به روي تخت افتاده بر حسب وظيفه ي شغلي كه داشتم حواس خود را جمع كرده و به معاينه اش پرداختم.خوشبختانه ان زن قبلا گفته بود كه آن جوان بيماري قلبي دارد.
بيش از چنددقيقه نگذشت كه كه هانري به هوش آمدو از مرگي حتمي نجات يافتخواستم از آن زن بخواهم كه شربتب مقي برايش آماده كند ولي هر چه به اطراف نگاه كردم او را نديدم.هانري كه متوجه بودگفت: آقاي دكتر نمي دانم از شما چگونه تشكر كنم و اين محبت را چه كسي به من كرده است.كه شما را مطلع ساخته اگر به چيزي نياز داريد لطفا به خدمه زنگ بزنيد تا برايتان بياورند.گفتم خانمي زيبا كه شايد زن شما باشد مرا به اينجا راهنمايي كرد.هانري با تعجب گفت:من تنها زندگي مي كنم و زني ندارم.تصور كردم كه اختلال حواس پيدا كرده ام يا كسي مرا جادو كرده است. با عصبانيت وسايلم را جمع كردم كه از اتاق خارج شوم اما در كمال تعجب عكس آن زن زيبا را به ديوار ديدم.با لحني خشمگين گفتم :آقا چرا دروغ مي گوييد اين عكس همان خانمي اس كه مرا به اينجا آورد.هانري گفت آقاي دكتر اين لوسي زن من است كه بدبختانه به علت علاقه ي زيادي كه به شنا داشت دو سال قبل در دريا غرق شد.و من از غم او دچار اين بيماري شده ام. چون اشخاص برق زده بر جاي خود خشك شده با ترديد گفتم آيا جسد او را يافتيد؟هانري آهي كشيد و گفت: آري آقاي دكتر وقتي كه او را نجات داديم آخرين لحظات عمرش را مي گذران و در آغوش خودم جان داد.
به خاطر ندارم كه چگونه اتاتق خارج شدمو خود را به خانه رساندم.موقعي كه به زنگ در منزل فشار آوردم تازه يادم آمد كه به خانم تلفن نزده ام.ام با تعجب مشاهده كردم كه زنم با قيافه اي خندان به استقبالم آمده گفت:دكتر خوشوقتم كه انجام وظيفه ي پزشكي را بر هر چيزي مقدم مي داري.درست است كه ما ساعت 11 به مهماني مي رسيم اما در عوض يك دليل قانع كننده داريم.گفتم خانم از كجا فهميدي كه من مشغول انجام وظيفه ي پزشكي ام.اتفاقا من فراموش كردم كه به تو اطلاع دهم.خانمم پاسخ داد:زن بيمار شما جريان تلفن كرده به من گفت كه جواني را از مرگ حتمي نجات داده ايد.دهانم از فرط تعجب باز مانده بود . خانم توضيح داد كه او يكبار ساعت 9 و بار ديگر هم همين چند دقيقه پيش تلفن زد كه خبر داد كه جواني را از مرگ حتمي نجات داده ايد.
چرا خانوماتون نمیتونن با مردا دست بدن یا لمسشون کنن؟؟ یعنی مردای ایرانی اینقدر کارنامه خرابی دارند و خودشون رو نمیتونن کنترل کنن؟؟
همایون لبخندی میزند و می گوید :
ملکه انگلستان میتونه با هر مردی دست بده ؟ و هر مردی می تونه ملکه انگلستان رو لمس کنه؟!
چارلز با عصبانیت می گوید :
نه! مگه ملکه فرد عادیه ؟!! فقط افراد خاصی می تونن با ایشون دست بدن و در رابطه باشن!!!
همایون هم بی درنگ می گوید :
خانوم های ایرونی همشون ملکه هستن!!! »
... ادامه مطلب
مدت زيادي از تولد برادر ریچارد كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند
پدر و مادر مي ترسيدند ریچارد هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ریچارد هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ، بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .
ریچارد با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . اما لاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ریچارد كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره
